امروز دوم محرم بود .الان میخوام یکی از خاطرات محرممو براتون بگم دبیرستانی که بودم یه پسره بود تو دسته میخوند وصداش خیلی قشنگ بود.منم که خیلی ازش خوشم می اومد یه بار داشتم برا همکلاسیم میگفتم که یه پسری هست مغازش فلان جاس و تو دسته میخونه ومن ازش خوشم میاد که یهویی دوستم گفت کی؟ حامد؟؟؟؟؟؟اون میشه پسر عموی بابام میخوای شمارشو بدم بهت؟؟؟منم که انگار دنیارو بهم داده بودن خلاصه دوستم شمارشو از تو گوشی باباش کش رفته بود و برا من فرستاد.منم خونه ی یکی از دوستام روبه روی کوچه ای بود که مغازه ی پسره توش بود ماهم رفتیم بالا پشت بوم دوستمو به پسره زنگ زدم و بهش گفتم شمارتو الکی گرفتم اخه اون موقع ها به جز اس ام اس دادن و زنگ زدن راه دیگه ای نبود و سرگرمی مردم شماره ی اشتباهی گرفتن بود.خلاصه پسره گفت بچه ی کجایی؟ گفتم فلان جا اون محل خودمونو نگفتم بعد از اون پرسیدم محله ی خودمونو گفت داشتیم حرف میزدیم که یهویی که وانتیه اومد با بلند گو شروع کرد به فروختن میوه که صدا تو گوشی من پیچید هم زمان تو گوشی اونم پیچید یهو صداروشنید گفت تو که بچه محله مایی الان میام سرکوچه منم از ترس گوشی رو خاموش کردم و دیگه بهش زنگ نزدم
برچسب:
نویسنده: پرهام قنبریپور
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 1:31