خرید بک لینک
وای که این شبا چقدررر احساس تنهایی میکنم چقدرررر ناراحت وخستم همش با خودم میگم قوی باش ارزو تو میتونی خلاصه زندگی داره به طرز شخمی پیش میره و من حال زندگی کردن ندارم دیگه کاشکی فردا بیدار نمیشدم دیگه حال زندگی کردن ندارم انصافا خستم یه کم. همه ی سختی های دنیا یهویی اومدن سراغم همشون باهم یهویی اوار شدن رو سرم ای خدا ...دیروز گشت ارشادم منو گرفت اصلا حال نداشتم حرفم بزنم انقدد بی حوصله بودم یعنی رفتم تعهد دادم ولم کردن این بار سومه که گرفتنم انقد حرفه ای شدم این بار اقا دیگه 25 سالمه خودمم خودمو ازاد کردم بزرررگ شدم از رفتن امین خیلی ناراحتم هنوز تموم نشده تو ذهنم یه کمی درد داره رفتنش برام بگذریممم امشب دوتا سیگار از بابام کش رفتم تو تراس کشیدمشون اخه همه رفته بودن عزاداری و کسی خونه نبود وراحتتت نشستم دوتاشونو کشیدم.فک کنم اگه کسی از خانوادم این متنو بخونه یا این وبلاگو ببینه برا همین یه دونه پستی که گذاشتم وتوش همه ی خط قرمزاشونو رد کردم حکم تیرم صادر بشه از طرف خانواده ی گرامیم. گرفته شدن توسط گشت وسیگار کشیدن داشتن یه دوست واویلااااا خوبه که هنوز یه جایی هست که بدونه اینکه کسی بشناستت یا قضاوتت کنه میتونی خیلی راحت درونی ترین صداهای تو مغزتو که از خودتم گاهی وقتا قایمشون میکنی رو اینجا با خیال راحت وبدون قضاوت شدن بنویسی

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی